بعضی وقتا اونقدر تنهایی که حتی تنهایی خودت هم آزارت نمیده....شایدم آزارت میده و خبر نداری
نوشته شده توسط تایماز در یکشنبه 1386/12/05 ساعت 12:1 | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم. و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خواب می روم. گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم...............................