|
تـایـمـاز گـلـولـه یـخ |
|
|
بعضی وقتا اونقدر تنهایی که حتی تنهایی خودت هم آزارت نمیده....شایدم آزارت میده و خبر نداری
نوشته شده توسط تایماز در یکشنبه 1386/12/05 ساعت 12:1 | لینک ثابت |
سلام خوبین بچه ها ؟!!
تقریبا یه ۱ ماهی میشه که ندیدمتون دلم براتون تنگ شده البته باید بگم اینقدرام بی معرفت نیستم که شما رو بزارم برم یا اگه بخوام برم حتماً خدافظی(خداحافظی) می کنم . من یه عمل داشتم واسه همین داشتم دوران استراحتمو می گذروندم ولی چیزی که واسم جالب بود این بود که در نبودم - بلاگم تنها نبود و نظرات زیبای شما همراش بود بهر حال ممنون از همه . کوچکترين انسانها کساني هستند که براي به دست آوردن ديگران ، خودرا هم عقيده و هم فکر با او نشان مي دهند. نوشته شده توسط تایماز در جمعه 1386/12/03 ساعت 16:50 | لینک ثابت |
سلام.
هر کی که هستی و داری این رو می خونی باخبر باش که تایماز قراره با یه وب جدید بیاد سراغت....هیچ کس رو از قلم ننداختم...مطمئن باش نوشته شده توسط تایماز در پنجشنبه 1386/11/25 ساعت 16:43 | لینک ثابت |
چشم بيمار فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچــــو منصــور خــــــريدار سرِ دار شدم غم دلدار فكنده است به جانم، شررى كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم جــــامــه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم خــــرقــــه پيــــر خـــراباتى و هشيار شدم واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد از دم رنــــد مــــىآلــــوده مــــَددكار شدم بگـــذاريــــد كــــه از بتكــده يادى بكنم مـــن كـــه با دستِ بت ميكده،بيدار شدم نوشته شده توسط تایماز در جمعه 1386/11/12 ساعت 10:59 | لینک ثابت |
گـاهـي وقـت هـا بـا بـهـتـريـن دوسـت ات قـهـر مـيـكـنـي ؛ يـعـنـي خـودت را بـه قـهـر كـردن مـيـزنـي و كـاري مـيـكـنـي كـه بـگـويـنـد بـا بـهـتـريـن دوسـت ات قـهـري. امـا دلـت مـي خـواهـد هـر چـه زودتـر آشـتـي كـنـي . اول خـجـالـت مـيـكـشـي بـا ايـنـكـه مـيـدانـي تـقـصـيـر خـودت اسـت امـا مـنـتـظـري كـه او بـيـايـد و سـر صـحـبـت را بـاز كـنـد . دوسـت داري او زودتـر از تـو آشـتـي بـراي آشـتـي كـردن پـيـش قـدم شـود . او از تـو بـزرگ تـر اسـت ؛ مـيـدانـد در دلـت چـه آشـوبـي اسـت.
مـنـتـظـر آيـه اي ، حـركـتـي ، مـعـجـزه اي ، حـرفـي و ... از طـرف او هـسـتـي امـا هـمـچـنـان سـكـوت بـرقـرار اسـت ؛ نـه نـشـانـه اي ، نـه حـرفـي ، نـه حـركـتـي ، نـه سـتـاره اي چـشـمـك مـيـزنـد و ... انـگـار او هـم تـورا فـرامـوش كـرده اسـت.
آتـش مـيـگـيـري ! دلـت مـيـسـوزد مـي خـواهـي هـر چـه زودتـر بـا تـو حـرف بـزنـد امـا كـمـاكـان سـكـوت حـكـمـفـرمـاسـت . از دسـت تـو خـيـلـي عـصـبـانـي اسـت ، شـاكـي اسـت . حـق هـم دارد ؛ نـبـايـد تـو را بـبـخـشـد ! امـا بـا بـغـضـي كـه گـلـويـت را گـرفـتـه چـه كـار مـي تـوانـي بـكـنـي؟ روزي ايـن بـغـض خـواهـد تـركـيـد ؛ شـايـد آن روز دلـش بـه رحـم بـيـايـد ؛ شـابـد آن روز ، روز شـيـريـن آشـتـي بـاشـد. بـي شـك او ارحـم الـراحـمـيـن اسـت
ميروم رو به روي آينه آينه خودم را برانداز ميكنم . نه اينكه ابروهايم را چك كنم يا ببينم جوشي تازه روي صورتم پيدا شده ، نه ،صحبت اين چيزها نيست . ميروم روبه روي آينه كه واقعا ببينم من حقيقي ام يا نه . يك ربعي رو به روي آينه ، اين قدر به چشمان خودم زل ميزنم كه يادم ميرود من اويم يا او من. اصلا باورم نميشود.
برميگردم پاي ميز كامپيوترم ( تو بخوان رايانه ام!) مي نشينم و وورد (word ) را ميارم بالا و همون اولي ها رو مينويسم. خب مسلما اينا با اين فونت ميشن دومي. سومي هم شايد پا داد نوشتم. اما نه بيخيال اصلا اين دومي را هم نمي خوام به انتها برسونم اصلا بزار سه نقطه بزار م و بگم كه آپ جديد كردم و خلاص . اما تاحالا چند تا از اينا نوشتم و اسمشون رو نذاشتم آپ! راستي كامپيوتر شد رايانه آپ هم ميشه بالا يا همون به روز شدن؟!
بعضي وقت ها حتي وقت فكر كردن هم نداري ؛ فقط بايد عمل كني ؛ يعني قبلا بايد سنگ هايت را با خودت واكنده باشي و تصميمت را هم قاطعانه گرفته باشي ؛ و گرنه كار از كار ميگذرد و ... ! ( اين همون سه نقطه معروف منه).
ياد «نفست» مي افتي و ياد شعري از مجتبي كاشاني كه ميگويد:
به قناري گفتم / چه كسي حرف دل ما به تو گفت / از كجا مي داني / كه به اين زيبايي / و به اين آساني / از دل عاشق ما مي خواني.
بغض راه گلويت را اينبار نه بخاطر آشتي با قبلي كه اين بار بخاطر ترس اينكه ديگر نتواني نفس بكشي ميفشارد. از كي اينطور ترسو شده اي را يادت نيست ولي بيادت هست كه « نفست » را دوست داري و بهش احتياج. راستي چه شده آپهايت را به ياد او مينويسي؟ يادت ميايد كه يك جايي خواندي « مرگ از هر چيزي به انسان نزديك تر است » . پس بايد بخاطر همين هم نگران نفست باشي كه يكهو ( تو بخوان خداي نكرده) برود و ديگر تو نباشي كه بنويسي «نفسم دوستت دارم»نوشته شده توسط تایماز در یکشنبه 1386/10/23 ساعت 1:49 | لینک ثابت |
|
|
|
Copyright (C) 2007,
http://taymaz.blogfa.com.
all right reserved |
|